دختر خلیج همیشگی فارس
برایم چهار سیگار مانده / و هجی نام تو ...
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی من

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 تیر ماه سال 1388
دریا ...

دریا از این لحاظ به انسان نمی خورد 

دریا گرسنه نیست غم نان نمی خورد 

دریا دلش پر از سفره ماهی است 

غصه برای سفره بی نان نمی خورد ... 

 

پ.ن۱ : سعادت اگر بیرنگ است ؛ ارادت همچنان باقی ست ! 

پ.ن۲ : وقتی آرزویی داری و نتونی براش کاری کنی ؛ چه حسی بهت دست میده ؟  

پ.ن۳ : به بدترین چیز ممکن فکر کن / به خلائی وحشتناک و بدترین اتفاق ممکن در زندگی / به مکعبی که وسطش گیر کردی و هر وجه آن با سرعت غیرقابل کنترلی به سمتت میاد و راه گریزی نداری ؛ خوب به این وضعیت فکر کن...

 حال من در چنین وضعی قرار گرفته ام !


چهارشنبه 27 خرداد ماه سال 1388
متاسفم...

آزادی کجائی تنهای تنهام 

آزادی گرمی دستاتو میخوام 

  اینو حتما ببین ...  

 آزادی تو دلم حرفای درده 

منو دوری تو آواره کرده... 

 پ.ن اول و آخر : آزادی جای تو خالیه ... آزادی ؛ آزادی ، آزادی ...         


سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388
شاید بخاطر انتخاب...

 

 

* درد من حصار برکه نیست 

درد من ؛ 

زیستن با ماهیانی ست که 

تصوری از دریا در ذهنشان   

جائی ندارد ...  

  پ.ن۱: تازه از تهران آمده ام/ چقدر شلوغی خیابان ها و مردم سبزپوش و این جنب و جوشها به آدمی انرژی میدهد ... 

پ.ن۲: آرام شده ام / حتی آرام تر از خواب درختان این دیار ... رشد کرده ام به ملکوت اشیاء و حسی ست نهفته در وجودم ... آی انسانهای همیشه محدود لذت رهائی را به این حصارها مفروشید ... 

پ.ن۳: این بی پرده گوئی ها و خراشیدن وجه ی همدیگر؛ این هزینه های گزاف و ریخت و پاشها چه سودی برای کارگر خسته ای دارد که به ۱۰ شب نکشیده سر بروی بالش بیهوش می شود و از مناظره ها هم بیخبر ؟!! 

  

پ.ن آخر : شاید وقتی دیگر ... شاید ...


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388
دختر خلیج یادت نرود که :

* همیشه در بند آن نباش که احساساتت را تجزیه و تحلیل کنی.

* می توانی کارهای کوچکی که از دستت بر می آید و خیری از آن به دیگران می رسد انجام دهی.

* بیاموز که همیشه از چیزهای خوب صحبت کنی.

* درازترین سفرها با یک گام برداشتن آغاز می شود.

* چه بسیار چیزهاست که بدون آنها زندگی برایت میسر است.

* اگر برگ درخت در پائیز نمی افتاد، جائی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

* آنچه را که علاج نمی توان کرد باید تحمل کرد.

* از زندگی لذت ببر ، دیرتر از آن است که فکر می کنی.

* کار خوبی در حق کسی انجام بده و درباره اش با هیچکس صحبت نکن.

* هیچکس تضمین نکرده است که فردا هم همین جا باشیم.

* آگاهانه تصمیم بگیر ، چه چیزی ارزش جنگیدن را دارد و چه چیزی را باید به حال خود رها کرد.

* جائی در پشت ذهنت بخاطر بسپار اثر انگشت خدا بر همه چیز است.

* مهربانی کردن تصادفی و بدون نقشه را تمرین کن.

* در هر لحظه آنچه را که هستی فدای آنچه می توانی شوی کن.

* اگر کسی توپ را به سمت تو پرتاب کرد مجبور نیستی آن را بگیری.

* به ندای قلب خود اعتماد کن.

* در بطن هر انسان فرشتگانی وجود دارند که تنها آرزویشان آن است که زاده شوند.

* در برابر هر چه مقاومت کنی ، ادامه می یابد.

* زندگی مهم تر از آن است که خیلی جدی گرفته شود.

* شاید توصیه هایی که به دیگران می کنی در واقع برای یادآوری به خودت باشد.

* نبردهای خود را عاقلانه انتخاب کن ..!  

 

پ.ن۱ : من روزهای بدی رو سپری می کنم . برایم دعا کنید 

پ.ن۲: در پست قبلی جواب قانع کننده ای از شما دریافت نکردم ... شما فقط خواننده های خوبی هستین ! مهم نیست ... همچنان می نگارم! 

 پ.ن۳: شاید وقتی دیگر ... 


شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388
برایم بنویسید ...

چندی پیش مطلبی را در وبلاگ دوست خوبم دختر هرمزگان خواندم که توجه مرا جلب کرد :

(( آنچه تا بدین روز شده و آنچه خواست های آتی من اند ... ))

سعی بر نوشتن وقایع سال پیش و آرزوهای امساله داشتم اما بی فایده بود و مغزم به دستهایم فرمان نگارش نمی داد ... شاید باورتان نشود از نیمه های ماه پیش دغدغه نوشتن این مطلب را داشته ام و امروز می بینم که از نگارش آن عاجزم . نه اینکه سال 87 برای من سالی پر از پوچی و عدم موفقیت بوده ، نه عزیزانم ، مشکل از دل و دماغ بنده است که وسوسه نوشتن را از من می ستاند ...

بر این باورم که مردمان جز دست انداختن آرزوهای دور و درازتان و کشیدن دیوار و ایجاد مانع کاری از دستشان بر نمی آید. به این باور رسیده ام که با تنهائی و توکل به خالق یکتا می توان به ناکجاهای آرزو رسید. متاسفم که در جامعه امروز، اطرافیان بجای تشویق برای بالا رفتن از پله های موفقیت و حمایت سعی در کشیدن نردبان زیر پایمان دارند. و باز هم متاسفم برای ایمان آوردن به این مصرع از شعر فروغ :

همچنان که ترا می بوسند در ذهن طناب دار تو را می بافند ...

تلخ تر از قهوه اسپرسو شده ام. بخوبی میدانم . حال سوالی دارم :

براستی چه چیزی می تواند جوانی را با تمام سرزندگی ها و شادابی هایش چنین پژمرده و نگاهش را به اطراف خاکستری و تیره کند ؟

از دوستان خوب وبلاگر و غیر وبلاگر می خواهم ضمن پاسخ به سوال آخرم ، تغییر و تحولات خود را برایم بنویسند ، از هر آنچه دوست داشتند من برایشان بنویسم و کوتاهی کرده ام ، هر حرفی و سخنی که می باید ...

دوستانی که سال هاست می شناسم و نمی شناسم شان :

دخت هرمزگان/ دوست خوبم نازنین / موسای عزیز با ذهن زیبایش / دکتر برومند ارجمند  با ایده های ناب / پرنیان از جائی شبیه بهشت / انسان عزیز / از شمال ایران آقای یاشار /  دریانورد تنها / من عزیز و ... 

 

تمامی دوستانی که در این سه سال و اندی یار همیشگی من بودند ... 

منتظر نوشته های شما هستم ...


یکشنبه 9 فروردین ماه سال 1388
دلداری ...

ـ این زندگیه؛

بهشت که نیست 

تو مجبور نیستی بی نقص باشی ! 

 

پ.ن۱: این رسومات دست و پا گیر ازدواج تا کی میخواد ادامه داشته باشه ؟! 

پ.ن۲: من داره یه جورایی ام میشه ! به انتهای ادب و نزاکت نزدیک می شوید ؛ از سرعت خود بکاهید ..! 

 

پ.ن آخر : شاید هیچوقت ...


یکشنبه 25 اسفند ماه سال 1387
نوروزتان پیروز !

Happy New Year ! 

پ.ن ۱: عیدتون مبارک ... 

پ.ن۲: امسال عید من متاهل میشم ... 

پ.ن۳: امسال همه مون باید به همه ی آرزوهامون برسیم ... 

پ.ن۴: همه با هم : هیپ هیپ هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


دوشنبه 5 اسفند ماه سال 1387
خدا

پیش پایتان خدا اینجا نشسته بود 

نمی خندید ؛ میگفت  

دخترش نیستم مثل شیطان حالش را گرفته ام 

هی چشم غره می کرد و التماس 

که بیا و بترس  

گفتم : دخترت دیگر نمی ترسد 

درون خانه نمی آید 

تو که از شکم مادرت خدا نبوده ای 

                       

                        من هم مثل تو ! 

 

پ.ن اول و  آخر : شاید وقتی دیگر ...


چهارشنبه 2 بهمن ماه سال 1387
شاید برای ولنتاین !

زیاد اهل قلم فرسائی نیستم. جملات کوتاهی که طنز تلخ داشته باشند مرا محسور می کنند، عاشق پارادوکس کلماتم... اعتقاد دارم شاید مردم علاقه ایی به آنچه بر سرم آمده و می آید نداشته باشند. لزومی هم به گفتن خاطرات شخصی و احوالات جامعه نمی بینم، چون اولی شاید به دیگران ربطی نداشته باشد و دومی را هم دیگران می بینند و وقتی حرف به عمل نرسد چه سود؟ بگذریم، در این ماه دو اتفاق مهم پیش رو داریم، دو واقعه ی تاریخی ! که بر خود دیدم چند خطی برایش بنگارم ...

واقعه اول - چهاردهم فوریه ... 

              

دومین واقعه- سی اُمین سالگرد شکوهمند انقلاب اسلامی

سی سال پیش پدران و مادران ما انقلاب کردند و حالا انقلاب شاکی شده و دارد ما را می...  ( بدون شرح ) 

 پ.ن اول و آخر : از سانسور بجا و بیجا شرمنده ... بعد گذر زمان خوشم نیومد ازش !


دوشنبه 9 دی ماه سال 1387
چه کسی حوصله مو خط زد ؟!

 

بدلیل نبودن انگیزه کافی برای نگارش

از بروز شدن این ماه  معذورم ! 

پ.ن1: به بزرگی خودتون ؛ کوچکی حوصله مرا ببخشید!

پ.ن2: شاید وقتی دیگر . . .


دوشنبه 4 آذر ماه سال 1387

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست خلوتی بس ! 

 


چهارشنبه 1 آبان ماه سال 1387
Love Story

یه شب زیر بارون که چشمام به راهه

می بینم که کوچه پُرِ نور ماهه  

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب ناامیدی   

تو بارون که رفتی شبم زیرورو شد 

یه بغض شکسته رفیق گلو شد  

نه شب عاشقانه ست، نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه ، دلم بی تو تنگه ...   

 * * *

پ.ن1: تو شرکت وقتی همه واسه ناهار میرن تنها می شم/ طبقه چهارم کاخ سفید که دور تا دورش کوه های سرسبز و آسمونیه که فقط می باره و می باره ... تو این تنهایی محض فقط صدای شیاوشه که می چسبه ... قصهء عشق قدیمی رو می خونه و باید چشامو ببندم و پرت شم به چند سال پیش ... من شیفته ی این ترانه شده ام !

پ.ن2: دارم Auto CAD یاد می گیرم. هیات مدیره واسم استاد خصوصی گرفته اند. از این به بعد طراحی پلان پروژه ها هم گردن من می افته، اما خبری از اضافه حقوق؟.. نوچ !

پ.ن3: هوا که سرد می شه خوش اخلاقی هام بیشتر می شه ، مثلا می تونم فراموش کنم که نیم میلیون پورسانتمو شرکت دولوپی کشید بالا ! من مهربونم و با گذشت ( البته اگه جاروجنجال چند روزمو فاکتور بگیرم! )

پ.ن4: خیلی حرفها داشتم واسه ماه جدید ، اما این ترانه ی سیاوش منو متحول کرد و LOVE STORY رو کشیدم ...

پ.ن آخر : زیبا ، فراموشی حماقت نیست / داغی ست به شکل درد بر قلبی که کدر شده ... 


سه شنبه 2 مهر ماه سال 1387
یک فنجان شعر . . .

اگر تو بخواهی 

دور می ایستم  

چون آخرین چراغ خیابان 

اما روشن ... 

   

 

پ.ن۱: این عکس تکراریه ! اما چون کار خودمه و دوستش دارم باز هم میذارمش !

پ.ن ۲ : دلم میخواد اینجا رو حسابی عوض کنم / هم سیستم ظاهری و هم نوشتاری ... 

پ.ن۳: لطفا واسه اسم جدید این وبلاگ مرا یاری کنید ... 

پ.ن آخر: بیخیال وقتی دیگر ... حال را عشق است !


یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387
بی . . .

پائیز میاد از اشک تو ، واسه خودش غم میاره ...

شهریور و خاطره هاش / باران پر خاطره اش و برگ هایی که دارن می بارن از درخت های همیشه خاموش ...

اینجا تا چشم کار می کند کوه است و درخت و مردمانی مسکوت و خاموش ...

اینجا کسی لبخند نمی زند و گرهی ست میان دو ابرو ...

اینجا مرکز سبزینه های هستی و دریاچه ایی کوچک، که دریا می نامندش ...

 اینجا تنهائی ها زیاد ست و این همه سبزی و سکوت تو را به آسمان نزدیک تر می کند.

اینجا بیست و دو سال زندگی را از یاد می برد. اینجا یعنی فراموشی ...

اینجا یعنی انزوا ...

اینجا شمـــــــــــــــــ   من   ــــــــــــــــــــــــــال است ..!

                           *          *        *

هنوز مثه یه مورچهء فعال ! هر روز تا شرکت پیاده می رم و میام . با همون کتانی سفید و کیف سیاهی که از دستام مثه یه وبال آویزه ! یادمه نوجوونی هام پیش خدا گله میکردم که: این چه بد زندگی ایی  که من دارم. منو بنداز یه جای دور. جائی که هیچ احد و ناسی منو نشناسه و خودم باشم و خیابونی که ازش هر روز عبور می کنم . وقتی آدمای همزبونم اینجا زبون منو نمی فهمن منو به جائی ببرکه واقعا نفهمم چی میگن و اینجوری خیالِ خودت و منِِ غُرغُرو رو راحت کن ...

سال ها گذشت و من کلاً یادم رفت که چه حرفی زدم و خدا چی گرفت از ما ... اینهمه آرزو و حرف ، پِرتی خدا زد و همین یه دونه آرزوی ما رو برآورده کرد !

چاره ایی نیست ...

 باید بی دوست / بی سینما / بی کافی شاپ / بی پیتزا / بی شعر / بی............... / ... هر چی کلمه که قبلش (( بی )) داره بسازم ...

پ.ن۱: اینهم وفا به قولی که دادم. آپدیت ماهیانه . . !

پ.ن ۲ و آخر: شاید وقتی دیگر . . .


سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
شعر خودم

در گستره ی بی امان لحظه ها

سکوت محض را به ادراک ایمان خواهم برد

من زنی تنها در آستانه ی فصلی گرم

یادآور دختری که موهایش را با روبان زرد می بافت

                                 دیرگاهی ست که شعری نگفته ام

                        بر گستره ی این سپیدی های راه به راه

وارش نم نم و نم نم کلمات بر زمین

                                 خشکیده ی ذهنم

         حکایتی ست از تنهایی بی امان ما ...

ای همیشه گریخته از من ،

وقتی می آمدی ، اشیاء چه مهربان بودند

درخت بی جهت قیام نکرده بود

و تمامی سبزینه های هستی در رگ عشق

                      ضربان تدوام داشتند

چه زیبا می آمدی و نور بر همه ی زمین می تابید

بر میز خاک گرفته ی اندیشه های فرسوده ام

بر شمعدانی های بی شمع اتاق

و شومینیه ی خاموش هستی مان

چه مهربان می آمدی و من در افق دوردست گام هایت

ذوب شدنم را به نظاره می نشستم

چه مهربان می آمدی ای یار ، ای خاطره ی مانای

بیست سالگی ...

 

* * *

پ.ن1: کارشناس فروش یه شرکت صنعتی / هر روز زندگی با انسان هایی که اسمشون هست بساز بفروش از من آدم دیگه ایی ساخته ! / زندگی حالا شده چک ، پول ، سود بیشتر ، بی خوابی ، جذب مشتری ، اراجیفی بنام مخ زنی !

پ.ن2: من خلیج رو فراموش کردم و تمام آدمیانی که روزگاری قسمتی از زندگی گذشته مرا ساخته اند ... دنبال دلیل گشتن چاره ی این دل نیست ...

پ.ن3: سعی می کنم ماهی یکبار باز هم به روز شوم.منتظر نوشته های جدید از بانوی خزر باش!

پ.ن آخر : شاید وقتی دیگر . . .


شنبه 1 تیر ماه سال 1387
تولدم مبارک ...

همیشه در این کلمات چیزی هست

* تولدت مبارک *

چیزی هست که ما را به اشتباه می اندازد

یا به گریه

یا به خنده حتی ؛

کاش

یکی از این تولد گرفتن های پیاپی

یکی از این کیک هایی که می بریم

یکی از این شمع هایی که فوت می کنیم

ما را

 من و تو را

به هم نزدیک تر کند ؛

یا بقول معروف

خوشبخت مان کند ..!

با این همه ...                   تولدت مبارک.

درک من از زندگی درست کار نمی کند

اما

تولدت مبارک

نامه ی نازنین خوبم بمناسبت تولدم !!!


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
تنهایی ما...

چه روز دلگیریست امروز امروز امروزم...

حرف زیادی ندارم جز همین شعر:

 

-  فکر نکردن به تو

تف کردن هسته ی موز را می ماند

 و خوردن چیزی زرد.

فکر نکردن به تو

آنقدر احمقانه ست که

روی سر دریا چتر بگیری

تا خیس نشود.

از وقتی که رفته ای

پشت پایت آنقدر گریسته ام

که دست گل های باغچه پیش هیچ ابری دراز نشده

تازه به مادرم سپرده ام

آشی بپزد

برای پشت پایی که از تو خورده ام

و آرزوهایی که رفته اند کشک شان را بسابند...

 

پ.ن1: نمی دونم خدا با من چه خصومت شخصی داره که هرآنچه  که میخوام نمیشه ، هرآنچه که نمیخوام میشه ...

پ.ن2: واسه اولین باره که شکوفه دادن درختارو میبینم، قشنگه اما فهمیدن اینکه آلرژی فصلی داری و باید جلو مردم آنقدر عطسه و سرفه کنی تا کبود شی اصلا چیز جالبی نیست!

پ.ن3: اگه دعای رقیبان و نفرین بعضی ها بذاره شاید امسال ما هم آره ..!

پ.ن4:وای اعتراف نــــــــــــــه !!! شاید وقتی دیگر...


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
بهاریه !

 

من آخرین کس خواهم بود

آخرین بهار – آخرین برف

آخرین نبرد برای نمردن

و اینک ماییم فروتر و برتر از همیشه...

پ.ن1: خواستم بگم بهار حضور توست / بودن توست !

پ.ن2: بهار تفلدت مبالک !


سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
مشکوک!

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هر کس دورتر افتاد

عاشق تر است.

اول خودم.

حواسم را بده تا پرت کنم ...

   * * *

پ ن۱: شاید وقتی دیگر ...


یکشنبه 2 دی ماه سال 1386
هذیان های یه ذهن متورم !

پر زد و پاره ی دل مرا سمت دریا برد

نه باد شمال می آمد ؛ نه راه جنوب پیدا بود

حال من ماندم و فراق فرا ر فتن از واژه ها

من ماندم و عادتی آسوده از بیخوابی جهان ...

     *  *  *

پ.ن۱: آب رودخانه ام / آب از سرم گذشته/ میدانم که رهایم نمیکنی/آیینه ام؛دستم را بگیر..!

پ ن۲:وقتی چای داغ رو  تو سرما هورت میکشم؛وقتی زیر شنل مادربزرگ تو ایوون سرما زده مچاله میشم/ یه حسی منو میبره اونور خاطره ها / یاد حرفای داغ عاشقونه و دستای سردت می افتم / راستی زیبا کدوم تضاد رو میشه باور کرد ..؟

پ ن۳: واسه یه دختر جنوبی این سرمای شمال شکنجه ی بدیه ..!


Danshjoo List

دوستان سر زده بمن : 25073


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
این صدای آب نیست ...
آهنگ خلیج است ...
خلیج فارس ...
خلیج همیشگی فارس...
شناسنامه کامل من...